بد جوري دلم هواشو كرده بود.شنيده بودم خانه ها باز سازي شده و كوچه بزرگتر.
وقتي به كوچه رسيدم هم شاد شدم هم جا خوردم.شاد شدم از ديدن تك و توك همسايه هاي قديمي و صحبت با اونا ورفتن به همون بقالي سر كوچه واي چه حالي ميداد مي خواستم داد بزنم آقاي قفاري بستني كيم داري؟
خونه قديمي ما رو باز سازي كرده بودن . اما من با تمام وجود به همان شكل قديمي حسش مي كردم. در انتهاي كوچه ايستادم و نگاه كردم اين كوچه اي كه ميگن بزرگ شده چه قدر باريكه!!!!!!!!!!!!!!!!
پس قبلا چه قدري بوده؟يادمه تو بچه گي وقتي تو كوچه ميدويدم كوچه به نظرم خيلي بزرگ مي آمد.
تو ذهن كوچيك و با دل پاك بچه گي اين كوچه انقدر برام بزرگ بود اما الان همه چيز كوچيك به نظرم مياد ميشه گفت آدما تو بچه گي دلهاشون بزرگتره بيشتر جا داره .توي دل بچگي ها كينه/افاده/
ادعا/... هيچ كدوم وجود نداشت.
من بچه گيامون خيلي دوست دارم از اينكه فكر كنم آدم بزرگ شدم و قشنگترين دوران زندگيمو از يادم ببرم مي ترسم و بدم مياد.
كاش هيچ وقت نزاريم دل و دنيا و صفاي بچه گيامون از يادمون بره تا هميشه ساده ترين و سالم ترين
زندگي برامون بزرگترين آرزو هامون باشه.اينجوري هميشه به آرزوهامون ميرسيم.
اگه قصدت خسته كردنم بود به خدا خسته شدم ديگه چي مي خواي؟ببين آره با توام با تو روزگار .
پدرمو گرفتي و تنهايي رو از همون بچگي به جونم انداختي/ اومدم زندگي شروع كنم اعتياد و انداختي تو زندگيم و من مجبور شدم با يه بچه جدا بشم/ پاهاي مادرمو ازش گرفتي پرستارم شدم/ يه نفر ديگه رو فرستادي تو زندگيم قاچاقچي در اومد/ كسي را كه آرزو داشتم مرد زندگيم بشه از من گرفتي/ تنها كسي كه درد دلم را مي فهميد يعني خاله ام رو گوشاشو گرفتي/ سر بر گردوندم ديدم به مادرم آلزايمر هم دادي/ از اون معتاد جدا شدم آروم بشم اما هنوز داره دنبالم مياد و اذيت مي كنه/ مريضم كردي قدرتمو گرفتي/ دلخوشي من پسرم بود اونم كه تو نوجواني و نمي تونه خوب درك كنه/ بي پولي دادي گفتم خدا رو دارم/ الان هم كه بازم دارم دست و پا مي زنم/تابلو مي كشيدم دستامو به لرزه انداختي/فكر مي كردم ديگه دست بر مي داري /اما دريغ كه داري با يك عمر آبروم بازي مي كني اونم از طريق عزيز ترينم/آخه روزگار بي انصاف من بخوام بگم به سالها ميرسه و تو هنوز داري ادامه ميدي؟اما خوشحالم كه تا حالا خوب باهات جنگيدم بازم سعي ميكنم .
با تاخير 1سال و 1 ماهه دوباره برگشتم .دلم براي همتون تنگ شده بود.
با 1 ماه تاخير سال نو را به همه شما عزيزان تبريك ميگم .اميدوارم سالي سر شار از خوشي و شادكامي پيش رو داشته باشيد.
اين سري مي خوام از هر موضوعي بگم .ممكنه 1 بار درد دل كنم يا 1 بار داستان بگم شايدم اگه مشكلي داشته باشم ازتون كمك فكري بخوام.
اميدوارم با ياري شما عزيزان بتونم آرامش از دست داده ام را دوباره به دست بيارم.
خواهان شادي و موفقيت همه شما عزيزان هستم.
اول از همه سال نو را به همه شما دوستان گلم تبریک می گم.امیدوارم سالی پر از سلامتی و شادی
پیش رو داشته باشید.از همه شما دوستان گلی که برای من نظر گذاشتید ممنونم .
به زودی با یک پست جدید میام![]()
در ضمن این پستی را که می زارم مال برادر گلم هامی است .ازش ممنونم
آخر...
شبها که عبور می کنند ،
تاریکی خود را در کوچه ها جا می گذارند
و روزها، بی تابی شبها را در جریان دارند.
.
شبانه روز یعنی جستجوی مهتاب و آفتاب بدنبال هم
.
از جنس هم نیستند ولی بدنبال حقیقت در خلاف آمد عادت هستند
به این امید هستند که هم دیگر را دمی ببینند و این داستان آفریده شدن سحر است.
همان لحظه کوتاه دیدار که تماما سرشار از حس تلخ جدائیست.
.
سحر ، باهم بودنی کوتاه ، ... . همان وعده گاه گرگ و میش .
سحر ، رویائی و باور نکردنی . رسیدن مهر و مهتاب به هم
.
.
.
.
قصه من و تو مثل مهر وماهه جستجو حتی برای نرسیدن
بعد از اون برای عزیزترین عزیزش همه چیز را به جون می خرید.۱۰ روز بود برای لقمه ای نان کار سختی
را قبول کرده بود.درد می کشید و غم داشت اما سعی می کرد به روی خودش نیاره.به عشق اینکه در
تمام این شبها کنار عزیزش بود.شب آخر بود خسته و غصه دار از جدا شدن اما فکر می کرد شاد داره
جدا میشه.تا نیمه ای از راه با هم بودن .صحبت شد و اون فقط به علت اینکه خودش رو نزدیک حس
میکرد برای یاد آوری تو صحبت هاش گفت تو این مدت فهمیدم تو اونی نیستی که می گی خیلی سخته
آدم اونی باشه که واقعا دوست داره پس ادعا نکن.و از این حرفها...
اما فکر نمی کرد نتیجه ی حرفش این بشه که تو خیابون سرش داد بزنن /حولش بدن/مثل یک آدم کثیف
بکشنش و کشان کشان ببرنش/جلوی روش فلاکس چای رو بکوبند زمین خرد کنند و کار به جایی برسه
که همه با انگشت نشونش بدهند و در آخر بیفته تو بیمارستان و همه اینا فقط به خاطر اینکه حقیقت
را گفت .خستگی رو شونه هاش موند. بله حقیقت تلخه اما ای کاش برای حقیقت ارزش قایل بودیم و
سرمون رو تو برف فرو نمی کردیم
این فقط گول زدن خودمونه .قبول حقیقت شجاعتی می خواد که داشتنش خیلی سخته و هر کسی
نداره.
چون نیک بنگری... زندگی ، آموزگار شگفتی ست
با دست مایه ی تجربه های شیرین و خاطرات تلخ
درک عمیق روزهای غذاب ، بسی دشوار است
اما در امتداد همین روزگار سخت
به اکسیر قدرت در آمیزی و استقامت آموزی
و تجربه می کنی که با آهنگ هرروز همپای شوی و در تقابل آن استوار باشی
چه غم از پیمودن کوته راهی به درد
و کشیدن باری به ناکامی
و می آموزی تمنای تو هر چه به سادگی رو کند
پاداشی ، بایسته تر فراچنگ آری
و آنکه باختن ، همیشه گامی دیگر است
به سوی بردن و پیروزی
و دیگر بار چون به عادت دیرینه
زندگی لب به خنده گشاید
خویشتن را باز می یابی
توانمندتر از پیش و به دانشی فراخ
از تمامیت بی انتهای خویش
و آنگاه قدر ِ آرام و کام ِ لحظه های خوب را دریابی
به ژرفایی که هرگز نمی شناختی
-
دونا لوین

مهر آنست که...
با همه ی توان خویش دیگران را یاری کنی
تا به رویای خویش واقعیت بخشند
و دنیای صمیمیت و تکاپوست به شنیدن و ادراک
و از آن پس انجام هر آنچه بتوانی
و اندوختن آنچه شایسته باشد
مهر ناهمگونی را می پذیرد
و طغیان گه گاه و نابجای احساس را
مهر توان و شوق رهایی از خویشتن است
و آیینه ی آتش و آب
به گرمای محبت و بیرنگی دم سردی
و پیمانی ست
که نان ِ شادمانی و رویش و سرشاری را
میان تو و دیگران تقسیم کند
-
بارب آپهام
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني
است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است!!!!!!
بذر غیرت در زمین می کاشتی
زهر عشق حق به هم داویختی
در رکوعت می به ساغرریختی
با سلام به تمامی دوستان عزیزم
در آغاز فرا رسیدن ایام سوگواری امام سوم شیعیان را به همه ی شما عزیزان تسلیت میگم .در ضمن از وقفه ی طولانیی که در آپ کردن مطالبم پیش آمد عذر خواهی میکنم و در همین جا میگم که به خاطر گرفتاری هایی که پیش آمده معلوم نیست بتونم زود آپ کنم یا نه اما مرتب سر می زنم.
از نظرات شما دوستان عزیز در این مدت هم واقعا ممنونم.
