تبليغاتX
تنها صدا است که می ماند...
تنها صدا است که می ماند...
سلام بر آزادي....
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی می گریند که آزاده زیست حسين بيشتر از آب, تشنه لبيک بود ، اما افسوس كه به جای افكارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بی آبی نامیدند (دکتر شریعتی)

__________________________________________________________________________________

خاكستر

به من بگوييد
فرزانگان رنگ و بوم و قلم!
چگونه
خورشيدي را تصور مي كنيد
كه ترسيمش
سراسر خاك را خاكستر نمي كند؟
              
                                                         حسين پناهي (روحش شاد)
|+| نوشته شده توسط صدف در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 و ساعت 1:7 |

واي بر ما....
واي بر ما...
تا كي خرافه پرستي؟تا كي راه اشتباه؟
يك ايميل براي من الان رسيد تحت عنوان گل مالان در خرم آباد براي عاشورا
قربون امام حسين آخه امام حسين گفته عزاداري يعني قل خوردن در گل؟ گل رو سرمون ريختن اين آقايان محترم لازم نيست خودمون هم بريزيم.
امروز داشتم با آژانس جايي مي رفتم. راننده آژانس داشت راه خودش را مي رفت كه 1 مرتبه يك بنده خدايي پريد جلوي ماشين اصلا معلوم نبود از كجا پيداش شد!!!!!!
جالب اينكه انقدر خودش ترسيده بود برگشت به آقاي راننده گفت حيوووووووووووون.
راننده كه جا خورده بود ساكت نگاه كرد و يك مرتبه داد زد آره من حيوونم و خوشحالم چون حيوون از اين آدمهايي كه دارند پدر ما را در ميارند بهتره. وقتي درد دل كرد گفت از 16 آذر تا حالا هر وقت روز كه دوست داشته باشند براي خودشون در آژانس را مي بندند و حرفشون اينه كه اطراف دانشگاه هستيم و يكي از ستادهاي فلان شخص نزديكمونه. مي گفت تمام مغازه ها همين وضع را دارند.خيلي درد دل كرد و داد زد.مي گفت از نون خوردن ما رو انداختند.
اين گليه كه به سر ما ريختن. بيايد خودمون را نجات بديم بيايد عاشورا و تاسوعاي امسال به اميد ياري امام حسين همصدا بشيم نه اينكه خودمون را گل مالي كنيم . خرافات ديگه بسه.
قمه به سر نزنيد. محكم به سر نكوبيد.
حسين وار باشيم و هميشه شجاعت اين امام را براي رسيدن به هدف سر لوحه كارهايمان قرار دهيم.
يا حسين

|+| نوشته شده توسط صدف در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت 2:39 |

مادر بزرگ رفت...
سلام
فكر مي كردم اين بار كه بنويسم از تولدمه اما...
من هيچ وقت مادر بزرگمو نديدم اما در ساختمانمان مادر بزرگي داشتيم كه همين غروب امروز رفت.
باورم نمي شه انقدر از رفتنش داغون شدم. كاش بود آخه اصلا قرار نبود بره .
مادر بزرگ منتظر بودم تا امسال هم منو صدا كني و بگي خرمالو از درخت بكن. خرمالو ها رو درخت نصيب گنجشكها شدند. كاش بازم از من مي خواستي لامپ سوخته ي خونتو عوض كنم.
مادر بزرگ رفتي اما ياد خاطرات و مهربانيهايت هميشه در ذهنمان  خواهد ماند .
از مرگ مي ترسيدي. نمي فهمم چرا ساعات آخر مي گفتي من ميرم؟
فردا چه طوري صورت نهيف و ضعيفت رو ببينم ؟باورم نميشه فردا براي هميشه از پيش ما به خانه ابديت كوچ مي كني.
روحت شاد
|+| نوشته شده توسط صدف در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت 1:56 |

كودكي و ...
چند ماه پيش رفتم سري زدم به محله بچگيام
بد جوري دلم هواشو كرده بود.شنيده بودم خانه ها باز سازي شده و كوچه بزرگتر.
وقتي به كوچه رسيدم هم شاد شدم هم جا خوردم.شاد شدم از ديدن تك و توك همسايه هاي قديمي و صحبت با اونا ورفتن به همون بقالي سر كوچه واي چه حالي ميداد مي خواستم داد بزنم آقاي قفاري بستني كيم داري؟
خونه قديمي ما رو باز سازي كرده بودن . اما من با تمام وجود به همان شكل قديمي حسش مي كردم. در انتهاي كوچه ايستادم و نگاه كردم اين كوچه اي كه ميگن بزرگ شده چه قدر باريكه!!!!!!!!!!!!!!!!
پس قبلا چه قدري بوده؟يادمه تو بچه گي وقتي تو كوچه ميدويدم كوچه به نظرم خيلي بزرگ مي آمد.
تو ذهن كوچيك و با دل پاك بچه گي اين كوچه انقدر برام بزرگ بود اما الان همه چيز كوچيك به نظرم مياد ميشه گفت آدما تو بچه گي دلهاشون بزرگتره بيشتر جا داره .توي دل بچگي ها كينه/افاده/
ادعا/... هيچ كدوم وجود نداشت.
من بچه گيامون خيلي دوست دارم از اينكه فكر كنم آدم بزرگ شدم و قشنگترين دوران زندگيمو از يادم ببرم مي ترسم و بدم مياد.
كاش هيچ وقت نزاريم دل و دنيا و صفاي بچه گيامون از يادمون بره تا هميشه ساده ترين و سالم ترين
زندگي برامون بزرگترين آرزو هامون باشه.اينجوري هميشه به آرزوهامون ميرسيم.


|+| نوشته شده توسط صدف در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 23:3 |

روزگار ديگه دوستت ندارم...
تا پيشش نشستم شروع كرد به تعريف كردن ميگفت:
ديگه از دستش خسته شدم مرتب لجبازي مي كنه آخه تا كي مي خواي ادامه بدي؟ بس كن.
اگه قصدت خسته كردنم بود به خدا خسته شدم ديگه چي مي خواي؟ببين آره با توام با تو روزگار .
پدرمو گرفتي و تنهايي رو از همون بچگي به جونم انداختي/ اومدم زندگي شروع كنم اعتياد و انداختي تو زندگيم و من مجبور شدم با يه بچه جدا بشم/ پاهاي مادرمو ازش گرفتي پرستارم شدم/  يه نفر ديگه رو فرستادي تو زندگيم قاچاقچي در اومد/ كسي را كه آرزو داشتم مرد زندگيم بشه از من گرفتي/ تنها كسي كه درد دلم را مي فهميد يعني خاله ام رو گوشاشو گرفتي/ سر بر گردوندم ديدم به مادرم آلزايمر هم دادي/ از اون معتاد جدا شدم آروم بشم اما هنوز داره دنبالم مياد و اذيت مي كنه/ مريضم كردي قدرتمو گرفتي/ دلخوشي من پسرم بود اونم كه تو نوجواني و نمي تونه خوب درك كنه/ بي پولي دادي گفتم خدا رو دارم/ الان هم كه بازم دارم دست و پا مي زنم/تابلو مي كشيدم دستامو به لرزه انداختي/فكر مي كردم ديگه دست بر مي داري /اما دريغ كه داري با يك عمر آبروم بازي مي كني  اونم از طريق عزيز ترينم/آخه روزگار بي انصاف من بخوام بگم به سالها ميرسه و تو هنوز داري ادامه ميدي؟اما خوشحالم كه تا حالا خوب باهات جنگيدم بازم سعي ميكنم .
انگار يادش افتاده بود كه من اونجام رو به من كرد خنده اي كرد و گفت حالا نگراني جديدي دارم فكر ميكني بتونم باهاش بسازم؟به اشكي كه از چشمهاش جاري بود نگاه كردم و گفتم تو خدايي داري كه روزگار نمي تونه ازت بگيره .از خدا كمك بخواه تا بازم بتوني .آرام خنده اي كرد و غرق در فكر رفت.
|+| نوشته شده توسط صدف در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 22:43 |

سلامي دوباره
دوستان عزيز سلام
با تاخير 1سال و 1 ماهه دوباره برگشتم .دلم براي همتون تنگ شده بود.
با 1 ماه تاخير سال نو را به همه شما عزيزان تبريك ميگم .اميدوارم سالي سر شار از خوشي و شادكامي پيش رو داشته باشيد.
اين سري مي خوام از هر موضوعي بگم .ممكنه 1 بار درد دل كنم يا 1 بار داستان بگم شايدم اگه مشكلي داشته باشم ازتون كمك فكري بخوام.
اميدوارم با ياري شما عزيزان بتونم آرامش از دست داده ام را دوباره به دست بيارم.
خواهان شادي و موفقيت همه شما عزيزان هستم.
|+| نوشته شده توسط صدف در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:59 |

سال نو مبارک...
سلام به همه ی دوستای گلم

اول از همه سال نو  را به همه شما دوستان گلم تبریک می گم.امیدوارم سالی پر از سلامتی و شادی

پیش رو داشته باشید.از همه شما دوستان گلی که برای من نظر گذاشتید ممنونم .

به زودی با یک پست جدید میام

در ضمن این پستی را که می زارم مال برادر گلم هامی است .ازش ممنونم

 

آخر...

شبها که عبور می کنند ،
تاریکی خود را در کوچه ها جا می گذارند
و روزها، بی تابی شبها را در جریان دارند.
.
شبانه روز یعنی جستجوی مهتاب و آفتاب بدنبال هم
.
از جنس هم نیستند ولی بدنبال حقیقت در خلاف آمد عادت هستند
به این امید هستند که هم دیگر را دمی ببینند و این داستان آفریده شدن سحر است.
همان لحظه کوتاه دیدار که تماما سرشار از حس تلخ جدائیست.
.
سحر ، باهم بودنی کوتاه ، ... . همان وعده گاه گرگ و میش .
سحر ، رویائی و باور نکردنی . رسیدن مهر و مهتاب به هم
.
.
.
.
قصه من و تو مثل مهر وماهه جستجو حتی برای نرسیدن

 

|+| نوشته شده توسط صدف در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 21:9 |

یک داستان واقعی...
روز و شب براش یکنواخت شده بود.انگار قرار بود هر چی غمه بریزه رو سرش.اما امیدش به  خدا بود و

بعد از اون برای عزیزترین عزیزش همه چیز را به جون می خرید.۱۰ روز بود برای لقمه ای نان کار سختی

را قبول کرده بود.درد می کشید و غم داشت اما سعی می کرد به روی خودش نیاره.به عشق اینکه در

تمام این شبها کنار عزیزش بود.شب آخر بود خسته و غصه دار از جدا شدن اما فکر می کرد شاد داره

جدا میشه.تا نیمه ای از راه با هم بودن .صحبت شد و اون فقط به علت اینکه خودش رو نزدیک حس

میکرد برای یاد آوری تو صحبت هاش گفت تو این مدت فهمیدم تو اونی نیستی که می گی خیلی سخته

 آدم اونی باشه که واقعا دوست داره پس ادعا نکن.و از این حرفها...

اما فکر نمی کرد نتیجه ی حرفش این بشه که تو خیابون سرش داد بزنن /حولش بدن/مثل یک آدم کثیف

بکشنش و کشان کشان ببرنش/جلوی روش فلاکس چای رو بکوبند زمین خرد کنند و کار به جایی برسه

 که همه با انگشت نشونش بدهند و در  آخر بیفته تو بیمارستان و همه اینا فقط به خاطر اینکه حقیقت

را گفت .خستگی رو شونه هاش موند. بله حقیقت تلخه اما ای کاش برای حقیقت ارزش قایل بودیم و

سرمون رو تو برف فرو نمی کردیم

این فقط گول زدن خودمونه .قبول حقیقت شجاعتی می خواد که داشتنش خیلی سخته و هر کسی

نداره.

 

|+| نوشته شده توسط صدف در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 23:6 |

زندگی...


 

چون نیک بنگری... زندگی ، آموزگار شگفتی ست
با دست مایه ی تجربه های شیرین و خاطرات تلخ
درک عمیق روزهای غذاب ، بسی دشوار است
اما در امتداد همین روزگار سخت
به اکسیر قدرت در آمیزی و استقامت آموزی
و تجربه می کنی که با آهنگ هرروز همپای شوی و در تقابل آن استوار باشی
چه غم از پیمودن کوته راهی به درد
و کشیدن باری به ناکامی
و می آموزی تمنای تو هر چه به سادگی رو کند
پاداشی ، بایسته تر فراچنگ آری
و آنکه باختن ، همیشه گامی دیگر است
به سوی بردن و پیروزی
و دیگر بار چون به عادت دیرینه
زندگی لب به خنده گشاید
خویشتن را باز می یابی
توانمندتر از پیش و به دانشی فراخ
از تمامیت بی انتهای خویش
و آنگاه قدر ِ آرام و کام ِ لحظه های خوب را دریابی
به ژرفایی که هرگز نمی شناختی
-
دونا لوین

|+| نوشته شده توسط صدف در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 11:15 |

|+| نوشته شده توسط صدف در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 17:58 |